هی خانه به خانه، در به در کوچیدیم

بر بازی خود و فیلترک خندیدیم
آواره شدیم و دوستان در پی ما
بر نبش مزار فیلترکچی ریدیم


پشتم کبود شده از داغِ هاله ی نور
مگسِ دلم

دردِ دلهای کارگر و کارمند:
ای به قربانت تمام نوکران * ای ز کامت دور جام شوکران
ای رئیس بی خبر از حال ما * دور باد از گِردِ تو احوالِ ما
هیچ می دانی که استیجار چیست؟ *سوزِ سرما از نمِ دیوار چیست؟
موشهای قدّ گربه دیده ای * نیمه شب از هیبتش ترسیده ای؟
در به در دنبال خانه گشته ام * بی ثمر لانه به لانه گشته ام
مردِ صاحبخانه کابوسی شده * لانه موشش وَه چه طاوسی شده:
« شرتان کم، خانه ام خالی کنید! * قید رفتن را به خود حالی کنید!»
عصرها و خستگی ها، خواب خوش! * ما وبنگاه و غمی بی تاب کش!
باز هم این آسمان ناساز شد * ابرها با گریه ها دمساز شد
باز هم جل می نهم بر دوش خود * و لباس کار در آغوش خود
ای خدا فردا زِ خواب از تو امان! * خستگیِ بی امان از من بران!

گمان نمی کنم جالب باشه که همیشه آدم جدی باشه. حالا که صحبت از زبون لُری شد، اگه لری یا بندری رو بلدید به این دو فایل صوتی گوش کنید و یه شکم سیر بخندید:
شعر طنز ( دِی مَمَدو ) درباره ماهواره با لهجه بوشهری یا دشتستونیجاده ها خاك و خُلي است
و زمين ناهموار
بدنت چين چكش ها دارد
اگزوزت منبع آلودگي است
صندلي های تو خارا سنگ است
بارت از كوهِ دنا بيشتر است
ولي از من بشنو !
نااميدي ننگ است
و شنيدم از نسيم سحري
موزه ها سخت به دنبال تواند
لندن و متروپلتين ، يكسر
رم و پاريس زسوي ديگر
چه كم از كاخ و هرم ها داري ؟
سِنت از ، داييِ ناسور بيشتر است
با چنين احوالي ، التماسي دارم :
كه مبادا بفريبند تو را
و بكاري ما را
بي تو ما مشتري خط بد يازده ايم .
مي دهد شوفر گاز
اتوبوسي با ناز
مي نمايد حركت را آغاز
سر صندوقچه درد دل و غم شد باز :
كهن همراه غول آسا !
رفيق گاهِ سرباز صفري هيتلر !
كهنسالي مباد از پا بيندازد
تو سيمين قامتِ رهوارِ زيبا را
تايرت پرباد !
شيشه ات بي خاك !
اگزوزت كم دود بادا اي رفيق !
بگو با من
تمام دردهايت را شنيدارم
تمام نازهايت را خريدارم
تو خودت مي داني
نه كسي فكر تو بود
نه كسي ياد من است
غم همدرد ، بداند همدرد
از فرادست انگار، اتولی می آمد
حسّ آسایش از آن می بارید
بوی شیرینی و پیتزا و پلو می آمد
تِمِ موسیقی تندی، کوچه را پر کرد
در افق
کاخی از جنس بلور
دیده را غرقهٔ حیرانی کرد
همصدای مرد نان خشکی فروش
کسی از دور
قصه ای گفت و گذشت:
« فکر باطل نکنیم
آرزوهای بزرگ، وارد دل نکنیم»
گویند در سرزمین« Far Far Away» یکی از مُلوکِ مُلک که دوره را با دوره شهنشاهان اشتباه گرفته بود، قلدرمابانه فرمود: « نباید بالش نرم زیر سر مردم بگذاریم!»
مردم که مدتها بود روی آسایش را ندیده بودند از این سخن برآشفتند و یکی از رعایای جنوبِ آن مُلک که از این سخن ماتحتحش آتش گرفته بود و متحیر از این موضوع بود که آقایان چه لطف بزرگی به وی و هموطنانش کرده اند که چنین منت بر سر ملت می گذارند، سرود:
آلودگی صنعتی برای من
تعفن بنزینی برای من
هر رنجی که می بینی برای من
نُقل و گل و شیرینی برای تو
***
منصب فامیلی برای تو
اخلاق قابیلی برای تو
قصر آجیلی برای تو
***
گرمای جنوب برای من
زجر و عیوب برای من
کار سحر تا غروب برای من
***
بالش نرم برای تو
آغوش گرم برای تو
***
سود وام 28 درصد برای من
مالیات بیست از صد برای من
بنزین گران و بد برای من
مرسدس سرسبد برای تو
***
خانه ترکش خورده برای من
آب آلوده، کودک مُرده برای من
ترس محتسب خورده برای من
***
فقر و بدبختی برای من
نداری و سختی برای من
تاج خوشبختی برای تو
***
از مجلس چه می جویی، عادل من؟
توهین به ما چه می گویی کاهل من؟
ما مرده ایم چه می بویی، عاقل من؟
****************************
اصل ترانه را می توانید از اینجا بشنوید
روزگارم خوش نیست
کفشهایم پاره
جامه ام پینه فراوان دارد
میوه دیریست که با من قهر است
گوشت بر قله قاف است و زمین گیرم من
وعده ها قطره به قطره شده دریا امروز
غرق دریا پیِ یک ساحل راست
در تکاپویم من
ننه جانم گفته:
«بسته بختت جانم!
وِردها باید خواند طالعت باید دید!»
«اَتَتَل موری تَتَل»ها خواندند
شیر گنجشک به خوردم دادند
هیچ تاثیر نکرد
جمعِ هم سالانم
همچو من مسکینند
بختشان را شاید
بسته باشند به تاریکی شب
یا دُمِ قاطر شیطان که چموش است و سیاه
کاش یا خرمن وعده برسد
یا که جادوگریِ رمّالی