دردِ دلهای کارگر و کارمند:
ای به قربانت تمام نوکران * ای ز کامت دور جام شوکران
ای رئیس بی خبر از حال ما * دور باد از گِردِ تو احوالِ ما
هیچ می دانی که استیجار چیست؟ *سوزِ سرما از نمِ دیوار چیست؟
موشهای قدّ گربه دیده ای * نیمه شب از هیبتش ترسیده ای؟
در به در دنبال خانه گشته ام * بی ثمر لانه به لانه گشته ام
مردِ صاحبخانه کابوسی شده * لانه موشش وَه چه طاوسی شده:
« شرتان کم، خانه ام خالی کنید! * قید رفتن را به خود حالی کنید!»
عصرها و خستگی ها، خواب خوش! * ما وبنگاه و غمی بی تاب کش!
باز هم این آسمان ناساز شد * ابرها با گریه ها دمساز شد
باز هم جل می نهم بر دوش خود * و لباس کار در آغوش خود
ای خدا فردا زِ خواب از تو امان! * خستگیِ بی امان از من بران!
تعلق میگیره؟
-
گویند در زمان یکی از امامان؛ مردی که با امام بد بود؛ سیبی به دست گرفت و با
خود گفت: میروم از امام میپرسم که آیا این سیب روزی من...
مرتبط:
1. ماده او...




0 نظر:
ارسال یک نظر