web 2.0
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۱۵.۱۲.۹۰

بهار63 : من خیانت می کنم

خیانت و مردها
من خیانت می کنم. به خودم خیانت می کنم. خیلی ها فکر می کنند آدم اول خیلی با خودش کلنجار می رود، خیلی آره نه می گوید تا بالاخره تصمیمش را می گیرد. اما همه آدمها خیانت می کنند بعد برایش دلیل پیدا می کنند. من هم وقتی به تهمینه خیانت کردم دنبال این توجیهات بودم. ساعت ها مینشستم رو به دیوار یا از پنجره زل می زدم به مجتمع پردیس و دنیایی را تصور می کردم که زندگی با تهمینه برآروده اش نکرده بود. دنیایی که همان موقع خلق میکردم تا توجیه کنم چرا با یکی دیگر به بستر رفته ام.
بهار 63 - صفحه 1 - مجتبی پورمحسن


خیانت و زنها
دلم می خواست بگویم عاشق خیانت هستی، به شرطی که مرد به خاطر تو به کس دیگری خیانت کند. فکر می کنی همین که لولیتا یا هر کس یا ترزای رمان بار هستی و مارگو رمان خنده در تاریکی باشی می توانی داستان را از نیمه جوری ادامه دهی که توما، ترزا را بگذارد و برای همیشه بیاید پیش تو، آلبینوس، زن و بچه اش را ترک کند و پیرانه سر زندگی آرامی را با مارگو آغاز کند و عشق تو و هامبرت جاودانه شود؟ می خواستم بگویم آدمهای رمانهای محبوب تو تا آخر رمان خودشان هستند و کاری از دست تو برنمی آید.
بهار63 - صفحه 73 - مجتبی پورمحسن

balatarin
Delicious
Twitter

۲۶.۵.۹۰

فلک به مردم نادان دهد زمام امور


یادمه اون موقع‌ها که کمیته دهن ملت رو سرویس کرده بود، یه یارو تو کمیته بود که کارهاش ضرب‌المثل شده بود واسه بچه‌های شهر ما. می‌گفتن یه روز یکی از بچه‌ها رو گرفته بود. تو کیف جیبی‌اش رو گشته بود. توش یه عکس از داریوش (اقبالی، خواننده) بود.
پرسیده بود: این عکس کیه؟
جوونه جواب داده بود: داداشم.
کمیته‌ای گفته بود: ریشش خیلی خوبه، ولی بهش بگو اگه با این موها بیاد تو شهر، می‌گیرمش!
حالا حکایت این وزارت ارشادی که «خسرو ‌و ‌شیرین» رو هم سانسور می‌کنه، آدم رو یاد همون بلاهت‌های اون دوران‌شون می‌ندازه!
یکی نیست بگه اخوی، اگر بنا بر ثکثی بودن باشه، مگه از آثار حوزوی ثکثی‌تر هم داریم؟ خوب برید سراغ اونها!
balatarin
Delicious
Twitter

۲۲.۴.۹۰

حسینی که جهان ارثیه ی باباش بود


دلم می خواهد همینطوری بی هیچ بهانه ای از حسین بنویسم. از کسی که «حسین بود» و «پناهی بود» و «جهان ارثیه باباش بود». از کودک فقیری که «در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد» و همواره در نقش هایش یا کودک بود و یا مجنون تا او را همواره با معصومیتی دیوانه وار در خاطر بسپاریم. نمی دانم خودش حسین بازیگر را بیشتر می پسندید یا حسین شاعر را، اما می دانم برخی از شعرهایش بدجوری به دل می نشیند و گاهی تسکین اندوه دنیای دیوانه ی آدمهای عاقل می شود! وقت هایی که آدم دلش می خواهد سربزند به جنونی که او بدان دنیای عاقلان را به سُخره می گرفت. شاید شما هم بخواهید در لذت خواندن این سطور با من همراه شوید:
***
... من حسینم
پناهی ام
خودمو می بینم
خودمو می شنفم
تا هستم جهان ارثیه بابامه.
سلاماش و همه عشقاش و همه درداش، تنهائیاش
وقتی هم نبودم مال شما. ...
***
... این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا جارتا چارچارتا...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرق های کهنه ...
***
این جایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان میدهم
***
... مي دوني چيه نازي ؟
تو سينه ام قلبم داره يخ مي زنه
اون وقتش توي سرم، كوره روشن كردند ...
***
با قطار بیا جنوب
آن جا پیاده شو !
هر کجا بابونه دیدی بو کن !
من اون جام!!

پیوندهای مرتبط:
حسین پناهی (ویکی پدیا)
تارنمای حسین پناهی
balatarin
Delicious
Twitter

۱۱.۳.۹۰

قطار روم - خراسان


وقتی غزل های شاعرهای جوان را می خوانم سر شوق می آیم. شور غزل، اصطلاح سازی های زیبا و تصویر سازی های فوق العاده از خصوصیات غزل های شاعران جوان است.
غزل های کتاب «قطار روم-خراسان»، اثر ناصر حامدی را می خواندم. «دفتر شعر جوان » آن را منتشر کرده. متاسفانه تیراژ آن فقط 1500 جلد است، مثل خیلی از آثار ادبی این چند سال اخیر! واقعاً به خواندنش می ارزید. بعضی بیت های غزل های این کتاب را که بیشتر دوست داشتم اینجا می نویسم تا در این لذت با من سهیم شوید:



...
اخمت آلوی ترش شمالی، خنده ات پرتغال جنوب است
اخم یا خنده فرقی ندارد، در تو هر حالتی هست خوب است ...
--------------------------------
... از صبح محو تماشای چشم توام، چشمکی بزن
آه ای ستاره ی لحظات سحرزده ...
--------------------------------
... از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده است این همه دوری، فدای تو ...
--------------------------------
... خانم! شما که مانده دلم ماتِ چشم تان
یعنی شدم مزاحم اوقات چشم تان
امروز درس مان غزل تازه ی شماست
فصلی جدید از ادبیاتِ چشم تان ...
--------------------------------
... گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود ...
--------------------------------
... هی آشنای سرزده! عاشق نمی شوی؟
امروز قلب من به هوای تو پر زده ...
balatarin
Delicious
Twitter

۲۹.۹.۸۹

ماهی قلاب کسی را می گیرد که بخواهدش!

پیرزن ماهیگیر:
ماهی به تجهیزات کاری ندارد! ماهی قلاب کسی را می گیرد که بخواهدش! ما نیستیم که ماهی می گیریم، ماهی ست که ما را می گیرد! ماهی ها کیف می کنند از این که سرخ شان بکنم و بدهم شان به نوه هایم. کیف می کنند از این که بفروشم شان و پول شان را بدهم به نوه های گرسنه ام. خودشان به زور همدیگر را کنار می زنند تا قلاب مرا بگیرند. ماهی های آن بچه مزلف ها، اشتباهی طعمه گاز زده اند. باید آزادشان می کردند... مگر مه جوان؟!
بیوتن، رضا امیرخانی، صفحه 412
balatarin
Delicious
Twitter

۲۷.۹.۸۹

و دیگر آسمان را نخواهی دید!

و عبارتی در کتاب مقدس آمریکا می درخشد؛ عبارتی نه از طلا که برای جویندگان سر به زیر طلا:
- و دیگر آسمان را نخواهی دید!
نویسنده می نویسد:
- خوک گردن کلفتی دارد. برای همین نمی تواند سرش را راحت تکان دهد. خوک تنها حیوانی است که قادر به دیدن آسمان نیست، به خاطر گردن کلفت اش! و از همین رو نجساست. نه به خاطر ژنتیک، نه به خاطر خوردن مدفوع، نه به خاطر... فقط به این دلیل که نمی تواند آسمان را ببیند، تا ابدالدهر نجس خواهد ماند.
بیوتن، رضا امیرخانی، صفحه 331
balatarin
Delicious
Twitter

۲۳.۹.۸۹

حکمت شهادت

نمی فهمی! نمی فهمی که هر چیز پرت و پلایی در عالم حکمت دارد. چه رسد به شهید شدن که آخر حکمت است. همین جوری الکی که نمی شود یک تیر به مشکت بخورد و هلپ بیافتی بغل حوری گوگوری مگوری. باید یاد می گرفتم که به عشق اسم ماندگار، روی خیابان بیست متری و گنده لاتی جلو بچه محل ها نمی شود ریق رحمت را تک هورت سر کشید...
هر کاری در عالم حکمتی دارد. خاصه مردن و چه جور مردن که آخر حکمت است.
بیوتن، رضا امیرخانی، صفحه 39
balatarin
Delicious
Twitter

۲۲.۹.۸۹

زمان، مرثیه ی زیستن

صدایی از درون ارمیاف اما به لحن سهراب پاسخ می دهد: زمان یعنی مرثیه ی زیستن... مرثیه ها یی که می گذرند و تکرار نمی شوند.
بیوتن، رضا امیرخانی، صفحه 407
balatarin
Delicious
Twitter

۲۰.۹.۸۹

علم کفر


سهراب:
- بارک الله! مناره می سازی؟
ارمیا:
- نمی دانستی؟ بزرگترین مناره ی جهان اسلام را وسط تهران داریم علم می کنیم.
سهراب:
- این که خیلی خوب است. مناره نماد مسلمانی است؛ به زِ آن کار قبلی ت توی معدن سنگ است.
ارمیا:
- سر تکان می دهم. از لحنش نمی فهمم که مسخره ام می کند یا واقعاً نظرش همین است. آرام برایش دکلمه می کنم:
مناره اگر روح نداشته باشد، علم کفر است، آقا سهراب!
بیوتن، رضا امیرخانی، صفحه 69
balatarin
Delicious
Twitter

۶.۹.۸۹

زمانی برای خواندن یا خوابیدن

آیدین گفت: «اخوی! برای خوابیدن هفت هزار سال وقت داریم. تو به چراغ نگاه نکن. بگیر بخواب. اصرار هم نکن که من شب ها به اندازه تو بخوابم.»
گفتم: «یک جوان به سن و سال من و تو چند ساعت باید بخوابد؟»
گفت: «یک آدم به سن و سال من و تو چند ساعت باید بخواند؟»
گفتم: «این جور نمی شود. باید وسط اتاقمان را تیغه بکشیم. منتهی نه از این طرف. درسط از وسط پنجره تیغه بکشیم که یک لنگه مال تو، یک لنگه مال من. چون می خواهم یک گلدان بگذارم کنار گلدان تو و ته مانده آبم را بریزم پاش.»
گفت:« آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی فهمد.»
گفتم: «دنبال چه می گردی؟»
گفت:«خودم!»
سمفونی مردگان، عباس معروفی، صفحه 331
balatarin
Delicious
Twitter

۲۵.۸.۸۹

فرش ایرانی

بدون خویشانم من یک رشته نخ هستم؛ با همدیگر، یک فرش ایرانی رنگارنگ و پر نقش و نگار می سازیم.
عطر سنبل عطر کاج، فیروزه جزایری ، صفحه 103
balatarin
Delicious
Twitter

۲۲.۸.۸۹

وقتی خرابی از حد می گذرد

گفت: «اخوی! دیگر خرابی از حد گذشته. باید بار و بنه را بست.» و رفت.
باز رفت. راه رفت. اگر یک جا را می گرفت و ساعت ها می پیمود حتماً به شهر می رسید که بتواند خودش را زنده نگه دارد. و رفت. آن وقت به پشت سر نگاه کرد که ببیند چقدر راه رفته است. ویرانه های قهوه خانه از دور فرو ریخته تر به نظر می آمد.
گفت: «اخوی! دیگر خرابی از حد گذشته. باید بار و بنه را بست.»
سمفونی مردگان، عباس معروفی، صفحه 324
balatarin
Delicious
Twitter

۱۹.۸.۸۹

سرنوشت دخترکان ایرانی

پدر آن خوی سرکش و شلوغش را در طول زمان خرد می کرد، در برابر تمام هیجانات روحی او می ایستاد، و از او دختری رام و آرام می ساخت. اما به تنهایی حریف نمی شد. از مادر کمک می گرفت و از او می خواست که آیدا را در آشپزخانه تربیت کند. گفته بود اگر می خواهد به او خیاطی بیاموزد در آشپزخانه. حتی اگر می خواهد گلسازی یادش بدهد در آشپزخانه. و آیدا در آشپزخانه نم می کشید و با تنهایی وحشت بار خو می گرفت....
به سکوت خو می گرفت و آن قدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.
سمفونی مردگان، عباس معروفی، صفحه 90
balatarin
Delicious
Twitter

۱۷.۸.۸۹

کسوف

روزنامه «خورشید شرق» روز بعد از واقعه نوشت: «ساعت دوازده و نیم دیروز، ناگاه چنان نقصانی در روشنایی آفتاب افتاد که گویی دستی ستبر چهره اش را پوشانده.»
سمفونی مردگان، عباس معروفی، صفحه 53
balatarin
Delicious
Twitter

۱۵.۸.۸۹

زمستان سرد و کبک های سر در برف

بیرون سوز می آمد و تا به شهر برسیم (آیدین) آن قدر حرف می زد که من حیران می ماندم کی این همه چیز را یاد گرفته است. حافظه عجیبی داشت و افسانه های قشنگی بلد بود. اما یک لحظه بعد می گفت: «آقا داداش، می گویند توی این برف ها پر کبک است. یک گونی برایم می آوردی، صد تا برایت می گرفتم.»
گفتم: «حالا که برف نیست. تا زمستان خیلی مانده.»
گفت: «چرا هست. تو نمی بینی. پر کبک است. روی آن کوه.»
سمفونی مردگان، عباس معروفی، صفحه 46
balatarin
Delicious
Twitter

۱۷.۶.۸۹

راه و چاه دنیا

استاد قناد: «نه خیلی هم خوبه. اما این جور آدما جایی نمی خوابن که آب زیرشون بره. راه و چاه دنیا را خوب بلدن. خدا لعنت کنه اون شیخ ابوتراب شکم گنده را که برات کاغذ دروغکی ساخت.»
محمد: «نه اوسا اشتباه می کنی. اینا راه و چاه دنیا را اگه بلد بودن راه درست می رفتن. این راهش نیست که شیخ ابوتراب برازجونی با یه من ریش و پشم جای پیغمبر بشینه و مردم رو لخت کنه. پیغمبر چرا بایست یه همچو جانشینایی برای خودش بگذاره. من گول ریش و عمامه اش را خوردم. گول تسبیح و قرآنش را خوردم.»
تنگسیر، صادق چوبک، صفحه 83
balatarin
Delicious
Twitter

۱۵.۶.۸۹

امر به معروف و نهی از منکر

منم سودایی شدم و گفتم: «آقا! حرف دهنت بفهم. برای چه به من می گی مردکه ی دبنگ؟ برو خدا را شکر کن که جای پیغمبر تکیه زدی. می خوام بفهمم پیغمبر اسلام هم وختی امر و نهی می کرد، به مردم بد و بیراه می گفت؟»
تنگسیر، صادق چوبک، صفحه 59
balatarin
Delicious
Twitter

۱۳.۶.۸۹

دزد

دایی خطاب به محمد: «خالو، این فکری که تو سر تو اومده، من نمی دونم، تو خودت بهتر می دونی، اما آدم خدا شناس و با دیانت نباید از این کارا بکنه.»
محمد: «خالو، درسّه، اما آدم خدا شناس باید مث شیخ ابوتراب که جانشین امامه مث دزد سرگردنه بندگون خدا را روز روشن لخت کنه و دار و ندارشونو ازشون بگیره، بعدم گردن کلفتی بکنه و هیچ حسابی هم تو کار نباشه؟ مگه خدا تو قرآن نگفته دس دزد را باید برید؟»
تنگسیر، صادق چوبک، صفحه 54
balatarin
Delicious
Twitter

۲.۶.۸۹

شب کوتاه

بر شانه های این شب کوتاه
پاشیده گرد نقره ای ماه
دل خسته اند عارف و عامی
لب بسته اند عاقل و آگاه
افتاده است کوچه و میدان
در دست چند گزمه ی گمراه
شور است بخت هرکه نگرید
بر یوسفان زندان در چاه
شنگ است حال هر که نفهمد
لبخند های پنهان در آه
با آنکه نیست محرم و مونس
با آنکه نیست همدم و همراه
این بخت خفته دیر نپاید
می تابد آفتاب به درگاه
عبدالجبار کاکایی (این آدرس)
balatarin
Delicious
Twitter

۱.۶.۸۹

زن و ستایش

زن دوست ندارد به زبان آشکار شود. زن فقط ستوده می خواهد بشود، فرقی هم نمی کند در زبان چه کسی! سال ها پیش تعریف آن نویسنده روسی را برایت آورده بودم که: زن مثل گربه است، از جانب هر دستی نوازش بشود سر بر زانوی همو می گذارد.
سلوک، محمود دولت آبادی، صفحه 159
balatarin
Delicious
Twitter