web 2.0

۱۶.۱.۸۷

آنسوی دیوار مجاز


شب بود. ماه بیرون از ابر بود. من و همسفرانم راهی منزل سید یوسف و پیمان بودیم. ناگهان در راه دوبار گم شدیم. سرانجام ما آدرس محل زندگی آنها را پیدا کردیم.
اولین بار بود هر دوشون رو می دیدم. سید یوسف خیلی جوون تر از نوشته هاش به نظر میومد. جوونی سبزه، کمی بلند (لااقل ازمن بلندتر) و با شکم اضافه بسیار کم! یه کشف: سید پابرهنه وبلاگستان فوتبالیست بوده.
پیمان با نوشته هاش بیشتر تطابق داشت. مسن تر از سید به نظر می اومد. راستش سن هیچ کدومشون رو نپرسیدم. عینکی به همراه شکمی اداری! (عین مال خودم) و خوش مشرب و باحال.
همسرانشون هم مثل خودشون صمیمی و بسیار خوش برخورد بودن. یه خونواده اصالتاً تهرونی و یه خونواده شیرازی.
جذابترین بخش این دیدار، دیدن دو تا از مشهورترین بچه های اینترنت فارسیه. رئیس جمهور الکی دنبال هسته مسته بین دخترای شونزده ساله می گرده. سید یوسف یه فروند بمب هسته ای به نام کامیار تو خونش داره. یه سید تیپیک که انرژیش پایان ناپذیره. سرعتش در زمینه دوست و صمیمی شدن با بر و بچ آبادان قابل رقابته! وقتمون کم بود اما فوری با این فک و فامیلِ ندیده رفیق شدم.
یسنا خیلی آرومتره. ولی به جاش شیطنتها و کنجکاوی کودکانه رو به طور کامل داره. کلی جلوی خودم رو گرفتم تا گازش نگیرم. به جای همه بر بچ وبلاگستان جفت بچه ها رو بوسیدم.
مجبور شدیم خیلی زود از هر دو خانواده جدا بشیم و به سفرمون ادامه بدیم. اعتراف می کنم این بخش از سفر و دیدن دوستان بسیار صمیمیِ نادیده بی نهایت برام لذت بخش بود. امیدوارم این دوستیهای مجازی به دنیای واقعی رسوخ کنه و پایدار هم باشه!

نکته1: شکم اداری شکمی است که پس از مدتی پشت میز نشستن حاصل می شود.
نکته 2: این عکس رو از وبلاگ یسنابابا گرفتم. جای من و سید یوسف رو عوضی نوشته البته!
balatarin
Delicious
Twitter

0 نظر:

ارسال یک نظر